خرید بک لینک
دیروز چند ظرف غذا بردم برای فرودستای حاشیه شهر. و چیزی دیدم از پیرمرد مسکینی که ... + حاجی، بفرما این غذا برای شماست نوش جان.کیسه زبالش رو گذاشت پایین، اومد تو ماشین رو نگاه کرد، فکر کردم ظرف غذای بیشتری میخواد، گفت: - کم که نیست؟+ نه چطور؟ - اگر به اون مادر و دوتا بچش نمیرسه، غذای منم به اونا بده.و با دستش به صد متر پایین تر اشاره کرد. شرافت عزیزانم، شرافت! شرافت رو تو هیچ مغازه ای نمیفروشن، و با هیچ پولی خریدنی نیست. پیرمرد عزیز باشرافتم، من دیروز «لقد کنت صامتالکنی لم اکن اعمی!»ساکت بودماما کور نبودم!

برچسب: نویسنده: آروین خلیلی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 16:31

یه زمین خریدم چند ماه پیش. که هزینه هاش منو بیچاره کرده، هرچی در میارم میریزم تو این وامونده. امروز دیگه گفتم بره به جهنم زنگ زدم چندتا بنگاه بفروشمش. شاید چند ماه بعد موقعی که قیمت هر متر اونجا سر به فلک کشید پشیمونم بشم ولی دیگه نمیتونم استرسش رو تحمل کنم. خونه ساختن شیرینه ولی من کشش رو ندارم میرم یه واحد آپارتمان میگیرم تموم بشه بره.

برچسب: نویسنده: آروین خلیلی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 16:31

صفحه بندی